تبليغاتX
دین و فطرت
دین و فطرت
 

  

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 21:7 |

شعر رهایی

 

تو از جنس احساس یک بوته نسرین
تو با چکه های شفق آشنایی
تو سر فصل لبخند هر برگ یاسی
تو تصویر پژواک سرخ صدایی


تو رنگین کمانی ز چشمان موجی
تو رمز رسیدن به اوج خدایی
تو در شهر رویاییم کلبه دل
تو یک قصه از واژه ابتدایی


تو از آه یک ابر مرطوب و تنها
"تو بارانی از سرزمین وفایی"
ترا مثل چشمان خود می شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدایی


 تو یک جرعه از ژاله چشم یک گل
تو تعبیری از وسعت انتهایی
تو گیسوی زرین یک بید مجنون
تو با راز قلب صدف آشنایی


تو امضایی از بال سرخ پرستو
"تو یک ترجمه از کتاب صفایی"
تو با قایقی از بلور گل بخ
رسیدی به شهری پر از روشنایی
تو با درد سرخ شکستن همآوا
تو صندقچه امنی از رازهایی


"تو از مهربانی کتابی نوشتی"
که آغاز آن بود "شعر رهایی"
تو در شهر ایینه ها می نشینی
تو بر زخم سرخ شقایق دوایی


تو تکثیر یک ایه از قامت سبزه هایی
تو موسیقی کوچ یک قوی تنها
تو شعری به رنگ سحر می سرایی
تو تکراری از آرزوهای موجی

 
تو شهدی به شیرینی یک دعایی
تو در جان یک شمع سوزان نهانی
تو چون پنجره شاهدی بی صدایی
تو آموزگار دبستان عشقی

 
تو دفترچه خاطرات صبایی
تو در سوز سرخ مناجات بلبل

 
تو در کوچه آبی قصه هایی
تو در سرزمین افق ناپدیدی 
تو بر زخم آلاله دل شفایی
ترا در دل این غزل هم نددیم
بگو در کدامین دل و در کجایی

 مریم حیدرزاده

 

تقدیم به تو به پاس مهربانی، وفا، صفا، صداقت، صبر و بردباری

تقدیم به تو که وجودت را به زیبایی از وابستگی ها رها کردی و تولدی دوباره یافتی ...

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 7:5 |

حکمت و چرایی امور -2
 

مانند تصويري كه پيچد در دل دود

ياد آيدم تصوير دوري از جوانی

در دور دست خاطرم چون سايه ابر

نقشي است از ويرانه هاي زندگاني

 

***

ز آنروزگان هيچ در يادم نمانده است

جز آنكه روز رنج من آغاز مي شد

هر بامدادان مي گشودم ديده از خواب

چشمم بروي ماتمي نو باز ميشد

 

***

هر صبح، بر خورشيد، ميگفتم سلامي

هر شام، بر مهتاب ميخواندم درودي

اما ميان صبح و شام خود نديدم

نه در دل اميدي و نه بر لب سرودي

 

***

در هر سحر، با ديدن نقش سپيده

گفتم بخود: در اين سپيده ها فريب است

هر جا كه ديدم چهره اي تابنده چون مهر

گفتم: نقابي بر رخ ديوي مهيب است

 

***

ديدم چو برگ مرده اي را در ره باد

آگه شدم از برگريز زندگاني

هر جا كه ديدم غنچه اي از شاخه افتاد

آمد بيادم عمر كوتاه جواني

 

***

يكشب بخود گفتم كه اي بيگانه با خويش

اي خفته در ناي وجودت موج فرياد

غير از زيان، سودت چه بود از زندگاني

آخر چه مي خواهي از اين « ويرانه آباد »

 

***

چون خسته اي ماندي ز  راه و بر تو بگذشت

بسيار پائيز و زمستان و بهاران

اما در اين هنگامه ها سودي نبردي

جز ديدن داغ عزيزان، مرگ ياران

 

***

هر نقش تو از زندگي غم بود و غم بود

ديدي براه عمر خود رنج از پس رنج

هرگز نبودت صبح و شام شادي اندوز

يكدم نديدي لحظه هاي عافيت سنج

 

***

رود سياهي در پي رودسپيدي است

اين شب كه مي پويد پی روزي شتابان

تكرار در تكرار، مي بيني بهر سال

اسفند و فروردين و تير و مهر و آبان

 

***

هان اي مسافر در چه كاري، در چه راهي

آخر چه مي خواهي از اين منزل بريدن

نقش تو اي گم كرده ره، در اين سفر چيست

جز سنگ ره خوردن، بلا بر خود خريدن

 

***

تا برگشايم پرده اي از راز هستي

بسيار شبها در پس زانو نشستم

انديشه ها چون ابر در هم ميگذشتند

اما از  آن انديشه ها طرفي نبستم

 

***

در ناتواني ها ز پا افتادگي ها

يكشب توانم داد، دست دستگيري

دل را جواني داد و جان را نور بخشيد

فرزانه پيري، عارف روشن ضميري

 

گفتا كه اي گم كرده راه زندگاني

دل بد مكن اينجا سراي رنج و درد است

هر كس كه در دنيا ندارد رنگ اندوه

بيهوده جو، بيهوده گو، بيهوده گرد است

 

***

ما را به بزم ديگري خوانده است معشوق

آن بزم را باشد شرابي ماتم آلود

ما رهروان مقصد آزادگانيم

سر منزل پاكان، رهي دارد غم آلود

 

***

آنرا كه مي خواهند پاك از عيب ها كرد

در كوره هاي تلخ كامي مي گدازند

ما را به آتش هاي دنيا مي سپارند

تا از وجود ما طلاي ناب سازند

 

مهدی سهیلی

 

 

 

پ.ن: به خاطر وضیعت رنج آوری که آبجی من عادله و داداش محسن عزیز در آن قرار گرفته اند این روزای من با اشک و آه و غصه های جانگداز سپری میشه ...

شرح این هجران و این خون جگر ... این زمان بگذار تا وقتی دگر...

 

امیدوارم دلهای پاک ما را از دعای خیر فراموش نکنند.

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 22:14 |

 

 

کوله بارت بربند

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

كه به مقصد برسيم

بشناسيم خدا

و بفهميم

كه يك عمر چه غافل بوديم

مي شود آسان رفت

مي شود كاري كرد

كه رضا باشد او


اي سبكبال در اين راه شگرف

در دعاي سحرت

در مناجات خدايي شدنت

هرگز از ياد مبر

من جامانده بسي محتاجم ...

|+|